مردن پایان زندگی کبوتر نیست بلکه افتادن برگیست دراوج جلوه گری از درخت زندگی در گذر پاییز عمر و ماشاهد تماشای زیبای ان هستیم .هنگامی که رقص برگ در وزش با د پاییزی می بینیم وهنگامی که خسته باگامهای خودمان انرا له میکنیم وصدای خشخش له شدن اندامش ر احس نکرده وهیچوقت انرا نمی فهمیم.

 و راحت ازکنارش عبور می کنیم ایاشده لحظه ای تامل کنیم .هیچوقت شده برای یک لحظه هم که شده بیاستیم ونگاهی به لحظه های گذشته داشته باشیم وبرای انچه از دست داده ایم حسرت بخوریم. نمیدانم دارم چه میگویم وچه مینویسم شاید به خودم میاندیشم بالحظه ها یی که هیچ وقت برایم تکرار نخواهند شد ومسیرست که دران قرارگرفته ای چه بخواهیم چه نخواهیم.

 عاقبت باید این مسیر پر از حادثه را پیمود وازان گذشت. رویاها و ارزوهایی که ما درسر داریم دیگر اثری نخواهد داشت چون ما نمیتوانیم سرنوشت تعیین شده خود را تغییر دهیم ونقشه اصلی راکس دیگری برایمان ترسیم میکند.

 اینهم قسمتی از قصه های دلتنگی ما ست.