ساده رنگ

آسمان آبي تر
آب آبي تر
من درايوانم رعنا سر حوض
رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست
زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند
من ودا مي خوانم گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري
آفتابي يكدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم
مادرم مي خندد
رعنا هم.
سهراب سپهری
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:30 توسط رضا امامی
|
دوستان سلام :به وبلاگ من خوش امدید.سعی دارم بتوانم با یاری پروردگار گامی درجهت موفقیت شماعزیزان بردارم.